|
موضوع:
|
تاریخ: ۱۳۸٩/۳/۳ |
ساعت: ٢:۳٥ ب.ظ |
یادها دارم از گذشته ی خویش
یادهایی که قلبِ سردِ مرا
کرده ویرانه ای ز کینه و خشم
که نهان کرده داغ و دردِ مرا
|
موضوع:
|
تاریخ: ۱۳۸٩/۳/٢ |
ساعت: ۳:٠۱ ب.ظ |
خِلافِ ما در چیست؟
قاری و غیر ِ قاری؟
تو قراری داری، آرامشی
من غیر ِ قارم و بی قراری
و این تمام ِ ذهنیدن ِ من در نبودِ حجم ِ توست
پ.ن:خِلاف:اِختلاف
قار:قرار و آرامش
ذهنیدن:منطقی بودن
|
موضوع:
|
تاریخ: ۱۳۸٩/٢/٢۸ |
ساعت: ۱٠:٤٦ ق.ظ |
خوابگردِ قصه های شوم و وحشتناک را می مانم
قصه هایی با هزاران کوچه باغ ِ حسرت و هیهات
روزها را همچو مُشتی برگِ زردِ پیر و پیراری
می سپارم زیر ِ پایم لحظه های پست
لحظه های مست،یا هشیار
از دریغ و دروغ انبوه
و شبان را همچو چنگی سکه های از رواج اُفتاده و تیره
می کنم پرتاب
پشتِ کوهِ مستی و اشک و فراموشی
جاودانِ مستور در گلسنگ های نفرت و نفرین
غرقه در سردی و خاموشی
خوابگردِ قصه های بی سرانجامم
قصه هایی با فضای تیره و غمگین
و هوای گند و گرد آلود
کوچه ها بن بست
راهها فسرده
از پس ِ راهی سواری
برگِ زردی هم نیارد،بادِ ولگردی
از خزانِ جاودانِ بیشه ی خورشید
|
موضوع:
|
تاریخ: ۱۳۸٩/٢/٢٦ |
ساعت: ۱٠:۳٠ ق.ظ |
سکوت صدای گام هایم را باز پس می دهد
با شبِ خلوت به خانه می روم
من او را به جای همه بر می گزینم
و او همه را به جای من بر می گزیند
و من می دانم که همه دروغ می گویند
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن
سنگدل ِ برگزیده ی دروغ ها
صدای گام های سکوت را می شنوم
سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
سکوت سرزنشم داد
و سکوت ساکت ماند سرانجام
چشمانم را اشک پُر کرده است
|
موضوع:
|
تاریخ: ۱۳۸٩/٢/٢٠ |
ساعت: ٢:٥۱ ب.ظ |
بی شُکوه و غریب و رهگذرند
یادهای دِگر،چون برق و چو باد
یادِ تو پُر شُکوه و جاوید است
و آشنای قدیم ِ دل! اما
ای دریغ ای دریغ ای فریاد
با دل ِ من چه می تواند کرد
یادت؟ ای یادِ من ز ِ دل برده! هان؟
|
موضوع: من...! |
تاریخ: ۱۳۸٩/٢/۱۸ |
ساعت: ۱٢:٢٠ ب.ظ |
سکوت، غلط انداز ترین واژه در نمایش ِ لب های توست
و من،خود سر،سخنرانِ سکوتِ تو
|
موضوع: دمق...! |
تاریخ: ۱۳۸٩/٢/۱٥ |
ساعت: ٤:۱۸ ب.ظ |
عصر بود و آفتابِ زردِ کج تابی
برکه بود و بیشه بود و آسمان ِ باز
برکه چون عهدی که با اِنکار
در نهانِ چشمی آبی خفته باشد،بود
بیشه چون نقشی
کاندران نقاش مرگِ مادرش را گفته باشد،بود
آسمان خاموش
همچو پیغامی که کس نَشنُفته باشد،بود
اما من...
به سانِ دزدکی هشیار با یادِ تو راز می کردم
می فشاندم گاه ، بی قصدی
در صفای برکه مُشتی ریگِ خاک آلود
و زلالِ ساده ی آیینه وارش را
با کدورت باز می کردم
و بدین اندیشه لَختی می سپردم دل
که زلالی چیست پس،گر نیست تنهایی؟
باز با مُشتی دِگر تنهاییَش را همچنان بیمار می کردم
بیشه کم کم در کنار ِ برکه می خوابید
و آفتابِ زردِ نارنجی
چون تُرنجی پیر و پژمرده
از خِلالِ شاخ و برگِ ابر می تابید
عصر ِ تنگی بود
و مرا با خویشتن گویی
خوش خوشَک آهنگِ جنگی بود
من نمی دانم کُدامین دیو
در کنار ِ برکه ی جادو، پَرم در آتش افکندست
لیک می دانم دلم چون پیر مرغی کور و سرگردان
از مَلال و وحشت و اندوه آکندست